تبليغاتX
خوش آمدین به وبلاگ










عشق !!!!!!!!!!!!!!

 

 



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 23:15 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هرگز ندیدم؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 15:58 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دختر تنها



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 15:55 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عاشقش شدم



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 15:51 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق لیلی و مجنون



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 15:46 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


اشک دختر عاشق



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 15:40 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


شعر عاشقانه و کلبه ای تنها ی

عکسی از کلبه ای رکاوند

حقیقت را خدا میداند

 

وبس

 

توهم مانند من تنهاو

 

بی کس

 

 

دلم تورا خوب می شناسد

 

چشمهایم از تو تصویر آرزویی ساخته است

 

از همان قابی که تو آن را شکسته ای

 

ودرباختن که به سوگ نشسته ای!!!!!!

 

واماخاطره ات در وجودم تکرار می شود

 

هنوز هم ماندگارترینی

 

هنوزهم بهترینی و می دانی.........

 

که می مانم و می مانی

 

حتی اگرمرا قابل ندانی

 

در یاد منی........در یاد توام

 

ای قشنگترین بهانه ام.

 

 

شاعر نبودم چشمهایت

 

شاعرم کرد

 

پیش از توشعرم را کسی

 

باور نمی کرد

 

اینجا کسی غیراز تو با من

 

آشنا نیست

 

از عاشقی سهمی نبردم

 

جز غم.

 

======================

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود.

 

 

در بازار صداقت کمی ارزانی بود.

 

آنگاه به هم لطف می کردیم.

 

مختصر٬ساده ولی پنهانی بود.



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت 1:47 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دختر عاشق و تنها

دختری بود که جز تو کسی را نداشت

جز تو کسی را عاشقانه دوست نداشت

رهایش کردی تک و تنها

چه آسون سپردی به دست تقدیر او را

حالا باغ خزان زده قلبش را ببین

دریغ کردی از او خورشید گرم وجودت را

چه آسون از یاد بردی او را

دوریت خزان کرد بهار عمرش را

مثل همیشه باز از تو می نویسه

لحظه ای یادت از او جدا نمیشه

هق هق گریه هایش را گوش کن

چقدر غمگین است لحظه هایش بی تو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( گل سرخ و پروانه ))

دوباره صبح شده بود خورشید طلوع کرده بود

این صبح هوای دیگری داشت عطر بوی و تازه ای داشت

پروانه زیبایی به باغ پر گشوده بود فضای باغ را پر از عشق کرده بود

به من نگاه کرد عاشقانه از بویم مست شد و دیوانه

هر روز به دیدنم می آمد به دورم می چرخید و شادی می کرد

به گلبرگ هایم بوسه می زد مرا عاشق وشیدای خود کرد

هر روز منتظرش می ماندم عطر خود را به او هدیه می کردم

روزی وقتی به دیدنم آمد ناگهان باد شدیدی او را لرزاند

شکست بالهای زیبایش را جان سپرد و به زمین انداخت او را

گل سرخ از داغش پر پر شد برگهایش کفن پروانه شد .

(HASHEMI)

(یک نگاه به ادامه مطلب بکن) 

 


ادامه مطلب


نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 1:23 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


روح عاشق

گریه نکن گریه نکن

فدای اشکات گریه نکن

مرگ جسمم را گرفت از تو

ولی روح عاشقم همیشه با توست

من تو رو تنها نمی زارم

احساسم بکن ... سر رو شونه ات گذاشتم

جسمم به آرزوش نرسید

روح عاشقم به تو رسید

تو فکر نکن تنها شدی

با بی کسی همنشین شدی

پیش تو می مانم همیشه

تا خدا بیاد قیامت بشه

گریه نکن گریه نکن

فدای اشکات گریه نکن

ای عشق مقدس من

احساس پاک و لطیف من

 افسوس

خورشید چشم های تو

سهم من نشد

گرمی دنیای من نشد

قسم به عشقی که در سینه دارم

تو را تا ابد دوست می دارم

ولی دیگر ...

تحمل جدایی را ندارم

خداحافظ من دارم میرم

بعد تو مرگ را انتخاب کرده ام

================================================

تو نیستی ...

تو نیستی تا اشکهایم را پاک کنی

دستهای مهربانت را کم دارم

کجاست اون دو تا دستهای خوب 

تا صورتم را نوازش کند

تو نیستی تا مرا در آغوش بگیری

آغوش گرمت را کم دارم

کجاست اون آغوشت

تا این بی پناه را پناهی دهد

تو نیستی تا به من نگاه کنی

چشمهای زیبایت را کم دارم

کجاست اون چشمها

دو ستاره از آسمان کم شده اند

(( بخاطر وجود توست اگر هنوز من زنده ام ))

جدایی ها تقصیر ما نیست

این سرنوشت گناه ما نیست

بخاطر وجود توست اگر هنوز من زنده ام

جز تو دلیلی واسه بودن ندارم

جدایی از تو عذاب است برای من

درد و غم است برای من

اما ...

بخاطر وجود توست اگر هنوز من زنده ام

جز تو برای من کسی محبوب نیست

عشق جاودانه من تو هستی

بعد از خدا تو رامی ستایم

============================

اگر مي دانستی.....

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می کرد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی

 

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو
 
رازهای يک عشق زمينی را با خود به عرش خداوند ببرم

 

ای کاش می دانستی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی

 

گر چه خانه ی شيطان شايسته ويرانی است

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که اين غريبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای


و جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد

 

ای کاش می دانستی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم می کردی

 

همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده ای

 


و سال ها برايش گريسته ای

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها می کردی

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

 دوستم می داشتی

 

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

و مرا از اين عذاب رها می کردی

 

ای کاش تمام اينها را می دانستی.......

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

درد دلم با خدای خودم ...
 

خدایا دلم میخواد باهات حرف بزنم  درد دل کنم گریه کنم  ناله کنم  اشک بریزم و فریاد بکشم و باز سکوت کنم سکوتی مرگبارفریادی از جنس سکوت.....میتوانی بشنوی؟
دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن
که توشاید تمامش کنی.....

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی ... بشنوی این فریادم را

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم
که تو امروز از آن میگذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ حرفی ندارم ...

و چه بی فریادم آه چه بی آوازم

من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته از این همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیره ي ماه شدم و میخندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم.......

ناگهان ابری برآمد و پوشاند شب را
آسمان تیره شد و ندیدم ماه را
حال من بودم و شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خاموش
باز من بودم و قصه ي سکوت

و اکنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم را

من همه فریادم من همه آوازم
در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست ....



نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 1:37 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


جوک باحال.....

Image and video hosting by TinyPic

 

۱:زن طرف دو قلو ميزاد. طرف ميره حساب بيمارستان رو حساب کنه .

 

 به يارو ميگه:


حاج آقا ارزون حساب کن هر دوشو ببرم.


2:یه شب یه مرده داشته با تاکسی برمیگشته و تمام طول راه با خودش

 

میگفته:


آخیش الان میرسم خونه .. شورت زنمو در میارم


آخیش الان میرسم خونه .. شورت زنمو در میارم


آخیش الان میرسم خو.........


بغلیش میگه : بس کن دیگه .. تو چقدر بی غیرتی . چرا هی


بلند بلند جلوی من این حرفا رو میزنی؟


مرده میگه : میدونی چیه؟!آخه صبح که داشتم میرفتم سر کار


هوا تاریک بود و من اشتباهی شورت زنم رو پام کردم....


4:يک روز در تبريز يک مار ۹۰ متري پيدا ميکنن


بعد که ميفرستن آزمايشگاه بعد ار
۱ هفته ميگن ۹۰ متر شلنگ آب


5:طرف ميره مسابقه قرائت قرآن . شلوار ورزشي ميپوشه.


6:ترکه از يکي ميپرسه قبله کدوم طرفه؟يارو نشونش ميده !!!


ترکه ميگه : بايد خيلي برم؟


7:طرف ميافته تو چاه . فاميلاش سند ميگذارن درش ميارن



8:يه مرده با زنش ميخواسته سوار اتوبوس بشن.


اتوبوس شلوغ بود . مرده از در عقب سوار ميشه و بليط خودش و زنش

 

 رو به شاگرد


اتوبوس داد و از ته اتوبوس داد زد :


خانوم من از عقب دادم . شما از جلو نده !



9 : به ترکه ميگن خيلي آقايي


ترکه ميگه ما بيشتر


10 :آبادانيه رو برق ميگره ميگه:ولک ولم کن تا ولت کنم.

 


11:طرف ميميره باباش رضايت نميده.


12:يک روز يه نفر ميخواسته گردو بشکنه ، بعد گردو رو ميگذاره

 

زيره پاش ،با آجر ميزنه


تو سر خودش.



13:ترکه دنبال دزده ميکنه ، از دزده جلو ميزنه.

 



نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 1:13 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


ناز می کنی........

Image and video hosting by TinyPic

مگه ازت چی کم دارم که روز و شب ناز می کنی


فکر می کنی ازم سری ، بال داری ، پرواز می کنی ؟


ما رو بگو سپردیمش دل و چشامونو به کی


اون که به زندگی می گه ، نمایش عروسکی


دارم از تو می نویسم تو یه روز سرد برفی


قلمم نمی نویسه ، می گه تو نداری حرفی 


برو دیگه نبینمت ، خاطر خواهیت دروغ بوده


تو خلوتم با گریه هام ، چه قدر سرت شلوغ بوده


روشنی چشات نداره مرزی


تو خیلی بیشتر از اینا می ارزی

 

معشوق....

 

Image and video hosting by TinyPic

خدا تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد .



نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 0:51 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه نبمکت تنها.....

Image and video hosting by TinyPic

یه نیمکت تنها ، یه شعله خاموش                             

 یه لحظه یک رویا ، من و تو در آغوش

 

یه یادگار از عشق ، رو تن درخت پیر                        

یه قصه کوتاه ، وای از این تقدیر

 

بگو منو کم داری بگو ، بگو که غم داری بگو             

 بگو منو کم داری بگو ، بگو که غم داری بگو

 

بگو تو هم بی قراری ، یه لحظه آروم نداری                

 مثل یه ابر بهاری ، بگو که هر شب می باری

 

بگو دلت برام تنگ شده ، دلی که می گن از سنگ شده   

بگو که طاقت نداری ، اشک توی چشمام می آری

 

 

فراموش کردی

 

Image and video hosting by TinyPic

 

گاهي با خود مي انديشم كه شايد تمام زندگي را بتوان در يك قطره اشك خلاصه كرد.

آري من اين كار را كردم من تمام زندگيم را براي به دست آوردن عشق تو گذراندم و هنگامي كه تو را از دست دادم تنها قطره هاي اشك از آن همه ثانيه هاي براي تو نفس كشيدن برايم ماند.

من زندگيم را در اشكي كه براي رفتنت ريخت خلاصه كردم.

قبل از آن تمام زندگيم در لبخند كوچكي از تو خلاصه ميشد اما چه زود لبخند ها رنگ باختند و در درياي غم غرق شدند.

سكوت چيز عجيبيست زيرا زندگيم را سكوتي فرا گرفته است كه هيچ فريادي در آن راه نمي يابد. هيچ بنبستي پايانش نمي دهد و هيچ رنگي را نمي پذيرد.

آري تمام زندگيم را در اشكي كه هنگام سكوت و نبودنت مي ريزم خلاصه مي كنم.

من بيشتر از اين ها ارزش داشتم اما تو كه رفتي از هيچ هم بي ارزش تر شدم. شايد تو خواستي شايد هم سرنوشت من اين را خواست به هر حال مانند افسوسي شدم كه هزاران بار تحقير شده است مانند سنگي كه صدها لگد خورده و مانند لعنتي كه ده ها نفر تكرار كرده اند.و مانند عاشقي كه تنها تو آن را ديدي و فراموش كردي.



نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 0:32 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


مشخصاتی از نویسنده وبلاگ

Image hosting by TinyPic

 

سلام
نام : سرگردان
نام خانوادگي : گمنام
نام پدر : رنج
نام مادر : فرشته غم
تاريخ تولد : دوران غم
شماره شناسنامه : نامفهوم
محل تولد : دنياي فراموش شده
شغل : آوارگي
جرم : به دنيا آمدن
مدت محکوميت : حبس ابد
نام پدر بزرگ : درويش تنها
نام مادر بزرگ : سلطان غم
آدرس : غمستان - ميدان تنهايي - چهارراه بدبختي - خيابان رنج -کوچه غربت - پلاک ناباوري



نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 1:15 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


امیدواری

حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست من پرستوی خزان

 

دیده چشمان توام یک جهان احساس قربان کرده ام  یک نگاه سرد

 

 بارم می کنی؟من نمی دانم بگوبامن چرا؟حبس درآن زلف تارم

 

 

می کنی.من که می دانم تو با این کارها بازهم امیدوارم می کنی.

 



نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 0:25 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


زی زی نامه !!!!!

الهی ! به مردان در خانه ات ! به آن زن ذلیلان فرزانه ات ٬ به

 

 آنانکه در بچه داری تکند ٬ یلان عوض کردن پوشکند ٬ به

 

 آنانکه با ذوق و شوق تمام به مادرزن خود بگویند مامان !! به

 

آنانکه دامن رفو میکنند ٬ زبعد رفویش اتو می کنند ٬ به آن

 

مادران به ظاهر پدر ٬ الهی ! که ما را بر این عهد کن استوار ٬

 

از این زن ذلیلی مکن بر کنار !!!!!!!!!!!!



نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 0:20 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق و علاقه

چشمانم را می بندم می بینم زمینی را که بی قرارعشق بود و از

 

 فراق عشق ابتدا زرد شد و ناگاه قلبش از جفای یار ترک خورد

 

ولی زمین غم یار را عزیز شمرد. این گذشت تا که مجنون از

 

فراق لیلی پیر شد وقتی که یک روز از دل شب نویدی از

 

آسمانها به مجنون رسید و عشقی نو در دل مجروح مجنون

 

 جریان یافت دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری٬ تورا

 

 دوست

 

نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد٬ تو دوستش نمی داری. اما

 

 کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد دنیا

 

 دوست   ندارد. 



نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 0:17 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


    ID MAN: HASHEMI_BMW   ILOVE_GIRL20052002 

    

                  EMEIL MAN:HASHEMI_BMW@YAHOO.COM 



نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 1:52 توسط سید عسگری هاشمی رکاوندی
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved